تجربه مهاجرت: پدیده ای به نام«یعقوب»و توصیه بازگشت به ایران

immi return

قصه مهاجرت برای هر فردی متفاوت است و تلخی و شیرینی های خودش را دارد. گرچه وجود پشتوانه مالی مهمترین عامل در روشن شدن تکلیف مهاجر در جامعه جدید محسوب می شود ولی نباید از اهمیت عوامل دیگری چون تحصیلات ، تسلط بر زبان جامعه میزبان و آشنایی با فرهنگ کشور جدید گذشت.

مطلب حاضر اما به هیچکدام از این موارد نمی پردازد و پدیده جدیدی تحت عنوان «یعقوب» را به چالش می کشد.

“یعقوب” و یا به عبارت بهتر “یعقوب ها” چه کسانی هستند و چه تاثیری بر تازه مهاجرین می گذارند؟

با مطلب همراه شوید:

 

بدبختی آدم مهاجر، در دم خور شدن با یک مشت یعقوب است. یعقوب اولین نفری بود که روز چهارم مهاجرت در یک مهمانی زورکی من را کنار کشید و پرسید کی آمده ای؟ گفتم همین روزها. تخصصم را پرسید گفتم کامپیوتر. گفت کار؟ گفتم فعلا که تازه ام! بعد مثل دکتری که به مریض لاعلاج نگاه میکند نگاهی دلسوزانه کرد و گفت: ببین! توصیه میکنم اگر تا شش ماه کاری پیدا نکردی برو!

مکثی کرد و چون اثری از ضربه نصیحتش در صورتم ندید باز تاکید کرد: برو، نمون اینجا!

تا مدتها سرگرمی اوقات بیکاری ام شده بود تفکر در مورد یعقوب و اینکه چرا به من توصیه کرد برگردم.

کم کم دوزاری ام افتاد که اینها یک خانواده اند. یعنی با اینکه هیچ خویشاوندی سببی و نسبی با هم ندارند، همه شان به ابناء بشر عاقل ان در سفیه نگاه میکنند.

مهاجر تازه وارد را با مریض جذامی یکی می دانند. تاریخ مهاجرتشان را مبدا تاریخ بشر می پندارند. یک واحد سنجش شعور دارند که عبارتست از میزان درآمد ماهانه طرف ضربدر عدد روزهایی که اینجا بوده، حالا مثلا تقسیم بر صد! فرقی هم ندارد این «اینجا» کدام گوری است.

از قلب نیویورک تا بیخ دهاتهای قبرس. از قعر صحرای کالاهاری تا نوک فلان برج تجاری! کلا هر جایی که یعقوب زودتر از تو وارد شده! اصلا همه چیز در ایران یا همان ایرون، بعد از خروج یعقوب متوقف شده. گرد مرگ روی تمام آدمها و حیوانات و گیاهان پاشیده شده.

ماشین ها از حرکت و جنبندگان از رشد باز ایستاده اند در هجر یعقوب! اینجوری است که تو هم که امروز وارد شده ای یک مرده متحرک محسوب می شوی. یک نعش تازه وارد هستی که به لطف همنشینی با یعقوبیان کم کم رشد میکنی و جان میگیری.

این همه کشفیات البته در عرض چند ماه، حالا بگو یک سال، انجام شد.

الان به درجه دکترای افتخاری یعقوب شناسی رسیده ام. خیلی خوشحالم وضعیتم جوری شده که وقتی یکی شان را می بینم به چشم دیوانه در من نگاه می کنند.

یا حتی نگاه نمی کنند زیر چشمی دید می زنند و سری به تاسف تکان می دهند.

از من بشنو، اگر میخواهی مهاجرت کنی، قبل از فکر کردن در مورد تخصص و نگرانی امرار معاش، به خطر یعقوبیزاسیون فکر کن!

نوشته حمید شریف

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>